تبليغاتX
ماه ناکام
عشق : آهنگ بي نشان
 مکث

راستش را بخواهید وضعیتی پیش آمده که بر اساس آن

من تا مدتی نخواهم نوشت !

باز هم کما و باز هم درنگ و مکث . نمی دونم اینبار چقدر طول خواهد کشید ؟ حتی از اینکه چه یش خواهد آمد و فردا چه خواهد شد ، تصویری تو ذهنم نیست . روزهای آینده مشخص کننده ی سرنوشت آینده ی این وب خواهند بود .

همین و باقی آرزوی سلامت برای تمامی بازدیدکنندگان از " ماه ناکام " .

فعلا خداحافظ

|+| نوشته شده توسط ناکام در سه شنبه 1390/03/31  |
 داستان عشق ماه و ناکام ۲

اولین بار که تونستم بهش بگم که حرفای زیادی تو دلم هست که میخوام براش بازگو کنم ، اوايل ارديبهشت ۸۷ بود . به همين منظور پيشنهادم رو براي ديدار خصوصي و گفتگوي صميمانه تر و نزديکتر به او مطرح کردم و گفتم يک جا و زمان تعيين بکنه براي ملاقات و اضفه کردم که مي تونيم تو ماشين من بهتر صحبت کنيم . مودبانه جواب داد : بايد فکر کنم !

از شادي تو پوست خودم نمي گنجيدم . چند ساعت بعد سر خيابوني که با محل زندگي شون فاصله ي کمي داشت منتظرش بودم و بالاخره آمد . براي اولين بار دستاشو تو دستم گرفتم و احساس سبکبالي ناشي از عشق هزاران بار بيشتر بسراغم آمد . اکنون مي فهميدم که آن احساساتي که نسبت به ديگران داشتم ، همه چيز بود غير از عشق . وقتي محتاج گرما بودم گرمم ميکرد . روشنايي بود و نور بود . خنکاي مطبوعي که تا عمق جان نفوذ مي کرد . آرامش بود و پرواز . يک نغمه شيرين . يک راز و هزاران آواز . تشنگي بود و نياز . احساس زيباي يک آغاز .

بعد از آن ازم خواست که ديگه بسراغش نروم . خواسته اي که هرگز برآورده نگرديد . روز تولدش نزديک و نزديکتر مي شد . در آن روز به گلفروشي نزديک محل کارش رفتم و سفارش دسته گلي دادم و از شاگرد مغازه خواستم به دستش برسونه و براي اينکه تو اداره اي که کار ميکرد مشکلي پيش نياد تبريکم رو با نام خواهرش امضاء کردم و زيرش نامي که براي ايميلم انتخاب کرده بودم را نوشتم و تا پايان وقت اداري منتظر ماندم تا از اداره بيرون بياد . مسيري که پياده مي پيمود را مي شناختم . بين راه منتظرش ماندم تا اومد و يک عصر زيباي بياد ماندني ، يک تابلوي هنري بسيار زيبا خلق شد . لحظاتي که هرگز فراموش نخواهند شد . لحظات پرشور اما بسيار دردناک عشق و اضطراب .

گهي شور هست و غوغا

گهي واهمه و ترس

گهي آشوب و بلوا

گهي آرامشي سبز

گهي باران و تندر

گهي پايکوبي و رقص

دو تن بسته به زنجير

گهي عشق و گهي مرز

ادامه دارد . . .

|+| نوشته شده توسط ناکام در سه شنبه 1390/03/17  |
 صبوری یا فراموشی ؟

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر

از این دو دردناکتر آن است که ندانی  باید صبر کنی یا فراموش !!!!؟؟

دکتر علی شریعتی


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم!

دکتر علی شریعتی


|+| نوشته شده توسط ناکام در جمعه 1390/03/13  |
 عقاب

روزی یه کشاورز جوجه عقابی رو تو جنگل پیدا میکنه . برای اینکه جوجه عقاب نمیره ، اونو قاطی سایر جوجه مرغهایی که تو مزرعه اش بودن میکنه . جوجه عقاب هی بزرگتر و بزرگتر میشه . ولی مثل جوجه هایی که حالا تبدیل به مرغ شده بودند نه میتونست پرواز کنه و نه شکار . روزی متوجه یه پرنده توی اسمون میشه که در ارتفاع خیلی بالا در جهت عکس حرکت باد مقتدرانه پرواز میکرد . از سایر مرغها میپرسه این چه پرنده ایه ؟ و اونا میگن اون یه عقابه ! سلطان همه پرندگان!

عقابی که خودش رو مرغ می دونست باز نگاهی به اون بالا انداخت و آهی از سر حسرت کشید و همراه سایر مرغها بسوی آشیانه رفت . . .

فرق عقاب قصه ی ما با عقابی که در اوج پرواز می کرد یک چیز بود . اونی که اون بالا بود ، ميدونست يک عقابه ولي اين يکي خودشو مرغ ميدونست و تا پايان عمرش مرغ ماند و مرغ مرد .

واقعا اون کس هستيم که تصور مي کنيم ؟ يا به عبارتي ديگه اوني تصوري که از خودمون داريم ، همونيه که واقعا هستيم ؟ همه ي  ما محتاج آنيم که در مورد همه چي زاويه ي ديد مون رو تغيير بديم . در مورد محيط اطرافمون ، دوستانمون ، اونايي که دوستشون داريم و اونايي که دوستمان دارند و در نهايت بيشتر و مهمتر از همه ، در مورد خودمون .

موفق باشيد

|+| نوشته شده توسط ناکام در جمعه 1390/02/30  |
 فراق

وبسایت " ماه ناکام " در سال ۱۳۸۷ متولد شد و در همون سال به کما رفت . حالا فعلا داره نفس میکشه این نوشته مربوط به آن سالهاست .

دلم داره می سوزه حس می کنم یه سرب داغ تو سینه ام فرو کرده اند...

شاید این یه حس مشترک بین عاشقایی باشه که تو وبلاگها سرک می کشند  تا شاید یه جمله یا یه متنی منطبق با احوال خودشون پیدا کنند که مرهمی بر دل سوخته شون باشه.

 ولی آیا واقعا مرهمی وجود داره؟

  سايه ها
در سکوت دلنشين نيمه شب
ميگذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.
                                        تکيه بر بازوي من مي داد گرم
                                      شعله ور از سوز خواهش ها تنش
                                      لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
                                      ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.
                                        زير نور ماه دور از چشم غير
                                        چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
                                        هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
                                        در تب نا گفته ها مي سوختيم.
نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما
                                      سايه هامان مهربان تر بي دريغ
                                       يکديگر را در بر داشتند
                                      تا ميان کوچه اي با صد ملال
                                      دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!
                                         چشم جان من به ناکامي گريست
                                         برق اشکي در نگاه او دويد
                                         نسترن ها سر به زير انداختند!
                                         ماه را ابري به کام خود کشيد.
تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم راه خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش!
  
            فريدون مشيري

نویسنده: ماه  تاریخ: دوشنبه هفتم مرداد 1387

|+| نوشته شده توسط ماه در پنجشنبه 1390/02/22  |
 داستان دو عشق ؛ ماه ناكام 1

همه چيز از يك تماس ساده و لحظه اي انگشتانش با روي دستم آغاز شد . تماسي ناخود آگاه . مثل برق تمام وجودم را به لرزه انداخت و در جانم ريشه زد . كم كم احساس نياز به نزديكي هرچه بيشتر به او را در خودم شعله ور ديدم . هر از گاهي وقت دست دادن به هنگام احوالپرسي ، مكث بيشتر در نگهداشتن دستش و فشاري قابل لمس تر ، اولين نمادهاي اظهار علاقه ي عاشقانه ام به او بود . به اويي كه چون ماه زيبا بود . هر چه بيشتر در كنارش بودم بيشتر احساس آرامش مي كردم . از يك سو احساس آرامش و از سويي ديگر احساس گناه . باز هم درگيري تاريخي قلب و شعور . آن موقع قلبم كه تهي از هر گونه عشقي بود وحتي بدون داشتن هر گونه تجربه اي از عشق ازدواج كرده بودم . براساس رسومي كه در كشور ما جاري بود - و شايد باز هم هست - و فقط با توجه به احساس نياز به با كسي بودن . حضور عشق را با تمام وجود حس مي كردم . مثل خنكاي باد بهاري كه به آدمي جان تازه اي مي بخشيد . نشاط آور و سرمست كننده . اولين صحبت هاي ما در يك مهماني اتفاق افتاد . صحبت از اينكه او در آسمان است و من هم مي خواهم با او و در كنار او پرواز كنم . خيلي ساده و صميمي بود و صميمانه گفت نه ! مي دانستم او هم از زندگي خود رضايت كامل ندارد . و بعدها فهميدم كه تن به ازدواج دادن او هم نيازي از روي آرزوهاي كودكي بود و نقش عشق در آن كاملا كودكانه ترسيم شده بود . بعدها خودش به من گفت كه حتي ازلحظه ي بله گفتنم هم خاطرات بياد ماندني در ذهنش وجود ندارد . درست مثل من . . .

عروس لب فرو بسته ي من

اي زيبا روي  پاكدامن

اي تب كرده از واهمه ؛

گونه هاي سرخت ، گداخته از شرم ؟

يا در انتظار رخوتي كودكانه و نرم ؟

يا گلگون از سيلي آنكه به خشم

                                       و بزور شايد . . .

از گلوي تو بر كشيده صدا

كه در دهي ندا :

              با اجازه ي بزرگترها ؛

                                          بله !

|+| نوشته شده توسط ناکام در سه شنبه 1390/02/13  |
 معامله

معامله

چشمانت را ببند 

 لبانت را غنچه كن

 بوسه اي بر گونه ي قاصدك بزن

 و بسويم بفرست

 چشمهايم را مي بندم

جانم را سبك و سبكتر

كوچك و كوچكتر

 قد يك قاصدك كرده

بسويت خواهم فرستاد

تا در مقابل ديدگان بسته ات

بر لبانت بنشيند

بوسه در مقابل جان

 فقط نمي دونم

 اهل معامله هستي يا نه ؟

|+| نوشته شده توسط ناکام در دوشنبه 1390/02/12  |
 تنها ترا می خواهم . . .
تقديم به ماه زيبا و تنهايم

تنها تو . . .

آسمان آبی ام را می دهم ؛ نگاهت را مي خواهم !

ستاره و مهتابم را مي دهم ؛ موهايت را مي خواهم !

زندگي و حياتم را مي دهم ؛ آغوشت را مي خواهم !

وجودم را ، تنم را مي دهم ؛ وجودت را مي خواهم !

جام مي و مستي ام را مي دهم ؛ لبانت را مي خواهم !

جان و دل و هستي ام را مي دهم ؛ تنها ترا مي خواهم !

ناكام . ساعت ۲ بامداد روز جمعه نهم ارديبهشت نود

|+| نوشته شده توسط ناکام در شنبه 1390/02/10  |
 رقص و پرواز
تقديم به ماه زيبايم كه حتی عصیانش هم زیباست !

اصرار به عشق تو

مثل رقص روی خرده شیشه هاست .

دردی که می کشم از رقص من پيداست .

حاصل دستاني كه روزي آشيان بود ترا،

پرواز تو بود . . .

به جزاي اين گناه ؛

سينه را شكافته و

دريده ، رو به آسمان گرفته ام .

يا قلبم آشيان تو مي شود ،

يا طعمه ي لاشخوران و كركسان . . .

 

|+| نوشته شده توسط ناکام در دوشنبه 1390/01/22  |
 نبرد با غم
اي غم !

سخني دارم با تو  .

 با تو به نبرد آمده ام .

تویی آنکس که :

مرا دیوانه ،

مي زده از مي ناب ،

با عشق يار بيگانه

چون سبوي خالي از خون و شراب

همچو يك جام تهی می خواهی !

تو مرا ، همچو مجنون ،

به سرا پرده ي ليلي ،

سينه چاك و دلخون ،

تو زمن تنها خون ،

تنها خون ، ميخواهي !

 دلم ، اي غم !

پاي بسته به لب دلبرم است .

آنكه يادش شب و روز

با منه سوخته دل

همدمم ، مونسم و در برم است .

روز مرگت اي غم !

آتشي از دل خود

بر فراز قله عشق

خواهم افروخت .

تا مرگت اي غم !

خواهم سوخت ،

خواهم سوخت . . .

اين شعر از يه دوست از شهر تبريزه . کسي که جدال مرگباري رو با غم تجربه کرده . و هنوزم که هنوزه داره ميسوزه . . .

 

|+| نوشته شده توسط ناکام در یکشنبه 1390/01/21  |
 ماه و پنجره و من
ماه بودي و نور مهتابت را حتي از پشت برگهاي درخت پشت پنجره ام ؛ از لابلاي پرده ي ضخيم اتاقم ، براي نوازش تنم ، نثار مي كردي .

نه خانه اي مانده ، نه پرده اي و پنجره و درخت توي حياط .

تو هنوز هم ماه مني !

نور مهتابت كجاست ؟

 

|+| نوشته شده توسط ناکام در پنجشنبه 1390/01/18  |
 هر شام وسحر در دل تکرار شود یادت

دیشب عزیزی کتاب شعری با عنوان " هر شام وسحر در دل تکرار شود یادت "  مجموعه ی سروده های بسیار زیبای خانم " الناز بهجت آذری "  را بهم هدیه داد ( نمی خوام بگم بزور گرفتم از این دوست بزرگوار ) . گذشته از شعرهای زیبای شاعر ، طرح روي جلد كتاب نيز جالب و قابل تامل است . اولين شعري كه حين ورق زدن كتاب خواندمش ، عنوانش هست " اي تير در كمان بخدا مي سپارمت " خيلي به دلم نشست كه با اجازه از اين شاعر گرانقدر ، آنرا تقديم عاشقانه دلشكسته مي كنم :

ای تير در كمان بخدا مي سپارمت

ای عشق جاودان ، به خدا می سپارمت

آهنگ بی نشان ، به خدا می سپارمت

از من گريختی و تمام ترانه ها

فرياد بی امان به خدا می سپارمت

شايد در كنار جاده تو در انتظارمی

دردانه ی زمان به خدا می سپارمت

دیر آمدی، خوش آمدی، اما کجا؟ چه زود؟

ای تير در كمان ، به خدا می سپارمت

وای از دلم ، دلی که چه تنها شکسته است

در قلب من نهان ، به خدا می سپارمت

دیگر زمن ، تو معنی فردا مپرس هیچ

بگسسته از " بمان " ، به خدا می سپارمت 

 

|+| نوشته شده توسط ناکام در دوشنبه 1390/01/15  |
 الكي

سیاوش قمیشی هم یکی دیگه از منتخب های من از میان خواننده هاست . شاعر ، ترانه سرا و خواننده . " الكي " يكي از عاشقانه ترين ترانه هاي سياوش هست که در اواخر سال ۱۳۸۸ نظر خیلی هارو بخودش جلب کرد . این ترانه را از این جهت می پسندم که حرف دل عاشق را بسادگی و خیلی صمیمی و رک بیان میکنه . اون حرفایی که یه عاشق شاید نتونه به زبان بیاره و یا اجازه ی اینکار بهش داده نشه . به هر حال هنر یعنی اینکه بتونی با رنگ ، حركت ، نوشته و صدا ؛ مخاطب ، خواننده و يا نظاره گر را از دنيايي كه در اون هست جدا بكني و به دنياي خيال و يا خاطره ها ببري . " الكي " اينكار را تونست با من بكنه و بهمين علت دوستش دارم .

الکی

من فقط عاشق  اینم حرف قلبت و بدونم
الکی بگم جداشیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

ببینم که وقتی هستم مهربونی  یا همیشه
ببینم کدوم ترانه م رو لبات زمزمه می شه

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگی مو بذارم برای فردام

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه م
بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
انقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

ترانه سرا :  افشین مقدم

وبلاگ افشين مقدم

|+| نوشته شده توسط ناکام در یکشنبه 1390/01/14  |
 یه عاشق مثل من

یکی از خواننده هایی که بهش خیلی علاقه دارم و ترانه هاشو می پسندم " ابی " هست . شعر بسیار زیبای ترانه ی " حس تنهایی " از  آخرین آلبومش را تقدیم تمامی عاشقایی که مثل من هستن می کنم .

يه عاشق چيزي جز عشق تو سرش نيست

يه عاشق فكر سود و ضررش نيست

همه خوب وبد قصه اش رو مي خواد

يه عاشق نگرون آخرش نيست

************

يه عاشق مثل من مبهوت ياره

دلش تو سينه دايم بيقراره

يه عاشق مثل من خوشبخته با عشق

كنارت راضيه از هرچي داره

************

پيش تو گم كرده قلبم دست و پاشو

نمي تونم بگم حال و هواشو

يه عاشق مثل من ميميره بي تو

ديگه از من نپرس چون و چراشو

************

از عشق تو بي تابم

از عشق تو مجنونم

ناشكري نكن عشقم

نا شكري نكن جونم

|+| نوشته شده توسط ناکام در یکشنبه 1390/01/14  |
 
باران غم می بارد اکنون .

کینه ، نفرت ؛

ترس ، همت ؛

سایه ای در دشت عشق ،

خشم  می کارد اکنون .

عشق در قفسی تنگ

گرفتار شده باز .

شاید اکنون

مرگ دلم را

خریدار شده باز .

چه می بینم خدایا !

دشنه ی خونین غم

گریه و مویه و ماتم

پدیدار شده باز . . .

 

|+| نوشته شده توسط ناکام در پنجشنبه 1390/01/11  |
 
 
بالا